تبليغاتX
موج مجنون
اینجا برای از تو نوشتن؛ هوا کم است...

گذاشتيم آب‌ها از آسياب بيفتد و كمي جريانات ۱۳آباني از بساط وبلاگ‌ها جمع گردد بعد بياييم و نقل ماجرا كنيم...

ساعت نزديك ۸ شب بود؛ درگير با سردردي كه از دانشگاه همراهي‌ام مي‌كرد مشغول اس‌ام‌اس بازي بودم! ازدحام و گرماي مترو كلافه‌ام كرده بود؛ خود را مشغول كرده بودم تا از اين شرايط مطلوب(!) به نوعي فرار كنم...

ناخواسته شنونده‌ي عرايض كسي شدم كه خلقش بسيار تنگ بود و اعتراض بين كلام‌هايش هاي‌وهوي مي‌كرد؛ آنقدر با آب و تاب مشغول تعريف بود كه جو اظهاراتش؛ اطرافيان را نيز گرفته بود!

در باغ گفته‌هايش نبودم اما لفظ "۱۳آبان" كه به گوشم خورد كمي جابه‌جا شدم و بي‌غرض نگاهش كردم؛ به ياد خودم افتادم - كه چه روزي داشتيم كلي برايمان خاطره ساز شد البته بگوييم حادثه ساز؛ بهتر است انگار - خلاصه از تداعي خاطره‌هايي كه آن روز نصيبمان شد، لبخندي بر لب‌هايم نقش بست؛ غرق در دنياي خود بودم كه با لحن تمسخر كننده‌‌اش، به خودم آمدم...

اخم‌آلود نگاهي به من كرد و گفت: "بايدم بخندي! كتك خوردن امثال من براي تو و امثال تو بايدم خنده‌دار باشه؛ بيچاره كتك نخوردي درد من و بفهمي؛ ايشالا چشات كه از سوزش اشك‌آور درومد خنده از يادت مي‌ره، ۴بار باتوم كه بخوري حساب كار دستت مياد هرچند، بسيجيايي مثه تو كه كتك نمي‌خورن، بايد بشينن و به ريش امثال من، هر و كر بخندن!"

در ابتدا خيلي جا خوردم؛ آخر اصلا به حرف‌هاشان گوش هم نمي‌كردم تنها ۱۳آبان توجهم را كمي جلب كرده بود! ولي بعد كه به محكوم كردن‌هايش ادامه داد چهره‌ام از ابهام و تعجب بيرون آمد؛ جريان عادت كه مي‌دانيد چيست؟ ما خيلي وقت است به آن خو گرفته‌ايم؛ خلاصه يكريز و پشت هم بريد و دوخت و بافت و ساخت! بي‌آنكه فرصت دفاع دهد به متهم پرونده‌اش؛ من نيز سكوت اختيار كردم تا كمي آرام بگيرد، در دلم گفتم با آتش تندي كه اين بنده‌ي خدا دارد اگر لب بگشايم و پاسخي دهم بي‌ترديد كار دست خودش مي‌دهد...

اما ظاهرا سكوت ما به مذاق ديگران خوش نيامد، كنار دستي‌ام كنايه آلود گفت: "واقعا به جز سكوت و سر پايين انداختن حرف ديگه‌ايم دارن كه بزنن؟" چند نفر ديگر هم با نگاه و حركت سر تاييدش كردند! براي همه‌ي‌شان افسوس مي‌خوردم؛ اما - علي‌رغم آنكه مي‌گويند جواب ابلهان خاموشي‌ست - دلم نمي‌خواست سهم پاسخ به حرف‌هاي مفتشان را تنها "سكوت" بگذارم و بس...

نمي‌دانم دقيقا از كدام ناحيه‌ي پيشاني‌ام خوانده بود كه "بسيجي‌ام" و "حزب‌اللهي"! ولي چشم‌هايش در حد بيرون زدن، درشت شد وقتي كه گفتم من هم ۱۳آبان شريك خوردن‌ها بوده‌ام حالا چه باتوم چه اشك‌‌آور! بر خلاف لحن تندي كه او داشت، من با متانت كلافه‌كننده‌اي برايش آن روز را شرح دادم...

باور نمي‌كرد آن‌روز "حزب‌اللهي كتك خورده" هم داشته‌ايم، يا چادري‌هايي كه براي خنثي كردن اثر اشك‌آور در پي يك تكه كاغذ شعله‌ور بودند؛ خيلي جالب بود مي‌گفت ضرب و شتم‌هاي "نيروهاي ناجا"، كشته هم داده است!!!!! ولي اين "رسانه‌ي لامذهب(!) ما"، سانسورش كرده‌ است! من را از خر هم كمتر فرض كرده بود؛ پشت كوه كه خوب است، گمان مي‌كرد من از مريخ آمده‌ام و هيچ از اوضاع و نابه‌ساماني‌ها نمي‌دانم...

هرچه مي‌توانست بار نظام و موافق و مخالف و سپاه و بسيج و همه و همه كرد بي‌آنكه استدلال منطقي‌اي داشته باشد يا لااقل روي به عقل بياورد نه احساس‌هاي بي‌جا و منحرف! هزار قسم آيه و قرآن و هرچه كتاب مقدس بود خورد و اشك تمساحي مي‌ريخت كه هركه نمي‌دانست خيال مي‌كرد تكه‌پاره‌اش كرده‌اند! ادعا مي‌كرد زير مشت و لگد نه حتي باتوم(!) سياه و كبودش كرده‌اند تنها از آن خاطر كه دستبند سبز دور مچ داشته و عكس شهيد بهشتي به روسري‌اش سنجاق بوده است!

گفتم اينها را براي كودك ۱۰ساله هم بگويي، از خنده بالا مي‌آورد! مگر مي‌شود تو بابت كار نكرده كتك بخوري! آن روز هركه گستاخي ميكرد بدون تعارف كتك مي‌خورد و تمام تجمعات كم جمعيت و پر جمعيت با اشك‌آور، پراكنده مي‌شد چه آنها كه سنگ سبز بر سينه‌هاشان مي‌كوفتند چه موافقان نظام كه براي تاييد رهبري شعر مي‌خواندند! هركس ازخط قرمز‌ها گذر مي‌كرد توبيخ مي‌شد ولي خدا شاهد بود كه به كسي كه از خود چيزي بروز نمي‌داد "تو" هم نمي‌گفتند چه برسد كه بخواهند با مشت و لگد كبودش هم بكنند! آنهم براي يك مچ‌بند سبز كه اين‌روزها خيلي بي‌ارزش شده‌ است؛ از عكس شهيد بهشتي هم شايد هيچ نگوييم بهتر باشد كه شرممان مي‌گيرد!

فكرش را هم نمي‌كرد در بحثي كه خود آتشش را شعله‌ور كرده بود، اين‌چنين كم بياورد؛ موقع پياده شدن از مترو با غيظ نگاهم كرد و گفت: "گاهي استثنا هم وجود دارد؛ تو از آن بسيجي‌هاي كتك خورده‌اي هستي كه استثنا مي‌شوند!"

"كاش ۱۶آذر رنگ تكرار به خود نگيرد" ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 4:0  توسط رهگذر  | 

حرف‌ها دارم اما...؛ بزنم يا نزنم؟

با توام، با تو! خدا را! بزنم يا نزنم؟!!

همه‌ي حرف دلم با "تو" همين است كه "دوست..."

چه كنم؟ حرف دلم را بزنم يا نزنم؟!!

گفته بودم كه به دريا نزنم "دل" اما؛

كو دلي تا كه به دريا بزنم يا نزنم؟

از ازل با به ابد "پرسش" آدم اين است:

دست بر "ميوه‌ي حوا" بزنم يا نزنم؟!!

به گناهي كه تماشاي گل روي "تو" بود؛

خار در چشم تمنا بزنم يا نزنم؟

دست بر دست همه عمر، بر اين ترديدم

بزنم يا نزنم؟ ها؟!! بزنم يا نزنم؟!! /قيصر/

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط رهگذر 

مشت بر ديوارهاي فرضي،

مي‌كوبم؛ گيج و گنگ از قانون روز....

- اين معادله‌ي مبهم -

اينكه متولد مي‌شويم و اندكي بزرگ؛ گرم جواني، پير زندگي خواهيم شد...

و افسار آرامش از افكارم جدا گشته؛

- از وقتي گرفتار ترديد؛ ميان راه و بيراه؛ شبيه يك دوراهي، ماندم -

و نفرين بر من؛ كه كاري برنمي‌آيد از پيكر ناتوانم...

كاش نوشتن كسي را مجاب مي‌كرد پاسخي برايم بنويسد؛

اينكه جواب - مساله‌ي لاينحل تخيلاتم را - پس بگيرم...

اي روزگار؛ كه از كينه‌ي پدري‌مان ما را به اين جهان، در كام شيطاني به زيستن كشانيدي!

خسته‌ام از زير و بم‌هاي ناخواندني‌ات!

مي‌نويسم؛ پشت هم خط بر اندامت مي‌كشم و در آخر كاغذ مچاله‌ي "اما" و "اگر" هايم؛

آوار مي‌شود بر اشك‌هايي كه مي‌ريزم!

چه سود!

تا خود صبح محشر هم بنشينم و زير فشار حجم سنگين ابهام؛ سپري شوم...

و بينديشم كه تو از جان بشريت چه مي‌خواهي!

كه چرا پاي‌مان را به دنياي سردي چون اين جهان باز ميكني و دلبسته‌ي خواستني‌ها؛

ما را جداي از وجدان خفته در ذات‌‌هامان؛ به جان يكديگر مي‌افكني!

اين رسم ناخواستني؛ اين سنت هضم ناشده؛ اين تكرار ابدي!

اين جنگ بي‌پايان حق و باطل؛

گله‌مندم...

اسب چموش خيال كودكانه‌ام، بي‌وقفه مي‌تازد بي‌آنكه پاي رسيدن بدان داشته باشم...

دنيا بر سرم خراب مي‌شود وقتي ميان ابهام دست و پا مي‌زنم؛

و وقتي دو راهي امان از افكار مي‌ربايد...

و من آشفته و سرگردان از "نيمه‌هاي خالي" فرضيه‌هايم، احساس پوچي دارم از خود؛

احساسي كه در امتداد معادله‌ي چند مجهوله‌ام، محو مي‌گردد!

 


دعايمان كنيد؛

دست و پنجه نرم كردن - با چيزي كه دلخواهمان نيست - دشوار است!

از خدا بخواهيد برايمان:

اگر مسير اشتباه است ما را به خود بياورد، به جايي رسيده‌ام كه عقل هم ياري نميدهد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 3:15  توسط رهگذر  | 

با توام؛ هي! مرد سياست‌باز!

اي "مهره‌ي مفلوك غرب زده"؛ تويي كه "جيره‌خوار بي‌صفتان" گشته‌اي؛ آري تو...

تويي كه به گمانت فاتح نبرد دورانت شده‌اي!

از تو دلگيرم؛ دلگيرم كه هنوز چشم و گوش؛ بسته‌اي و بي‌تفاوت از اطراف،

سرگرم افسانه‌هاي كودكي‌ات مانده‌اي! تو!

تا به كي اين قمار ادامه خواهد داشت؟!!

چرا زبان به كام گرفته‌اي؟ حرف بزن! لب بگشا و بگو اگر بيراهه مي‌گويم!

بگو...! اگر تعصب؛ اگر تحجر، اگر جهالت، چشمان منطقم را كور كرده بگو...!

نمي‌گويي؛ چون براي گفتن، كلامي در چنته‌ي "قمار كثيفت" نخواهي يافت!

تو سكوت را برمي‌گزيني چون قفل سنگين حقيقت؛ زبانت را اسير ذاتش كرده‌ است!

از تو بيزارم؛ به قدر تمام "فرياد"هايي كه خاموششان كردي؛

به قدر تمام "خون"‌هايي كه سرد كردي بر سنگ فرش خيابانم؛

از تو بيزارم!

تنفر تقديم تو باد...

تقديم تويي كه در منجلاب متعفن قدرت و نفاق غرق شده‌اي!

تويي كه از انقلاب و انقلابي بودن؛

تنها تقدس نامش را يدك بر دوش كشيده‌اي تا شايد نان بر روغن قدرت؛ فرو بري! 

"قدرت پرستاني" چون تو؛ حالم را به هم مي‌زنند!

و همچنان لبخند حماقت بر لب‌هايت؛ استوارست!

انگار نمي‌‌خواهي رخت ساده‌لوحي از تن به‌ در كني!

باشد...

مي‌مانم؛ منتظر با پرچم عدالت...

و تف؛ بر پيكر حق‌كشاني چون تو!

تو نيز؛ غرق در تعارفات شيطاني‌ات؛ چشم انتظار اجراي عدالت باش!

انتهاي انقضاء...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 0:40  توسط رهگذر  | 

6آبان؛ روز تولد رئيس جمهور عزيزمان مبارك!

تداعي طعم شيرين يك روز

و اينك ۶آبان؛ ماندني در ذهنمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:14  توسط رهگذر 

شام ماهي بود؛ خنديد و گفت:

"حالا كه ما اين ماهي‌ها را مي‌خوريم، يك روز هم اين ماهي‌ها ما را مي‌خورند"

آخرين عملياتي كه رفت، آبي بود!

هر پنجشنبه مي‌رويم لب آب، لب دريا، پيش مهدي...!

مادر بعد از شهادت مهدي لب به ماهي نزد...


در لحظات آخر عمليات، مهدي آرپي‌جي۷ بر دوش؛ گلوله‌اي بر سرش مي‌خورد و سخت مجروح مي‌شود

فرمانده‌ي رشيد به قايق آورده مي‌شود؛ قايق غرق در خون باكري از ساحل جدا مي‌شود!

عليرضا قايق را به عقب بازمي‌گرداند...

اما در ميان راه؛ گلوله باران مي‌شوند و در آخر موشكي زوزه كشان؛

در دل قايق منفجر مي‌شود؛ و حيف از آن پيكرهاي نيمه جاني كه به دست آب دريا سپرده شدند...

 

چيزي از درون به آتش مي‌كشاندم وقتي به اين جمله‌ از وصيت‌نامه‌اش مي‌انديشم:

"خدايا دوست دارم وقتي شهيد مي‌شوم جسدم پيدا نشود تا يك وجب از خاك اين دنيا را اشغال نكنم"

 

شهيد مهدي باكري

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 1:0  توسط رهگذر  | 

با اينكه تازگي‌ها نشنيده‌ام و خبر جديدي نيست اما باز به دنبال صدق و كذبش بودم؛ از صحتش كه اطمينان خاطر يافتم عنوانش كردم؛ شايد به يكبار خواندنش بيارزد...

عزيزي با لحني كه اگر ادامه ميدادش به بغض منتهي مي‌شد برايم نقل كرد؛ اينكه يك روزنامه انگلیسی يعني همان "تایمز" در يكي از شماره‌‌هايش گزارش جالبي را سوژه كرده‌ست: اينكه سازمان اطلاعات و امنیت رژیم صهیونیستی (موساد) هميشه دختران جوان را برای به دام انداختن پسران فلسطینی و بدست آوردن اطلاعات محرمانه نظامی و امنیتی، مورد استفاده قرار می‌دهد اما بررسی های اخیر انجام شده‌يشان نشان می‌دهد برخی از این دختران نه تنها در به ثمر رساندن نقشه و توطئه خود موفق نمی‌شوند بلكه خودشان به دام می‌افتند و عاشق پسران فلسطینی می‌شوند...

برايم خيلي تاثر برانگيز بود و تامل آور...

تقريبا بديهي‌ست اینكه رژیم صهیونیستی ازدواج یا برقراری هرگونه ارتباط میان دختران خود و پسران فلسطینی را ممنوع كرده و به شدت با آن مقابله می‌كند،اما به رغم اين مساله عاشق شدن این دختران اسرائیلی معادله را تغییر می‌دهد و گاهی موجب آن می‌شود كه این جوانان فلسطینی اطلاعات مهمی را از این دختران بدست آورند...

جايي خواندم كه همين روزنامه‌ي "تایمز" فاش كرده: یهودیان افراطی بیش از ده سال است كه به دنبال پسران فلسطینی می‌گردند كه با دختران اسرائیلی ارتباط عاطفی و عاشقانه برقرار كرده‌اند! این یهودیان افراطی با همكاری پلیس رژیم صهیونیستی سعی دارد مانع از هرگونه ارتباط میان دختران اسرائیلی با پسران فلسطینی شود...

و هم‌چنين یهودیان افراطی می‌دانند كه اینگونه ارتباط می‌تواند خطری برای آینده "اسرائیل" باشد به ویژه اینكه علاوه بر رد و بدل شدن اطلاعات محرمانه میان طرفین، این پسران فلسطینی می‌توانند بر فرهنگ، عادات و تقالید این دختران اسرائیلی تأثیر بگذارند و در طولانی مدت "اسرائیل" را تحت تأثیر قرار دهند...

خنده‌ام گرفت از اينكه یهودیان افراطی گروه های تشكیل داده اند كه شامل 45 مرد می شود تا به مبارزه با پدیده "ارتباط دختران اسرائیلی با پسران فسلطینی" مقابله كنند! هزینه‌ي این گروه ها نیز توسط مؤسسات و یهودیان افراطی تأمین می شود؛ این گروه های افراطی معتقدند كه این جوانان فلسطینی با احساسات این دختران بازی كرده و آنان را فریب می دهند تا بتوانند از آنان اطلاعات محرمانه ای بدست بیاورند؛ اعتقاداتشان هم مثل خودشان پوچ و بي‌معناست!

در ميان سرچ‌هايي كه داشتم گفتگوي یكی از این دختران اسرائیلی با "تایمز" را هم ديدم؛ گفتم بنويسم شماهم مستفيذ شويد: 

"من یك دختر اسرائیلی هستم و عاشق یك جوان عرب فلسطینی شده ام. من در انتخاب كسی كه دوستش دارم، آ‍زاد هستم و كسی نمی تواند و نباید به من در این مسأله شخصی دستور بدهد. این مسأله به خود من مربوط می شود. مشكل در ما نیست، بلكه مشكل در این افراد افراطی است..."

 دختران اسرائيلي عاشق پسران فلسطيني...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 1:20  توسط رهگذر  | 

گوشي تلفن را برداشتم و بعد از مرور كلماتي كه قرار بود به زبان بياورمشان؛ شماره را گرفتم!

بعد از خوردن چند بوق؛ صداي مردي آمد! نفسي عميق كشيدم و محكم اما با خوشرويي سلام كردم!فرمودند: "امرتون و بفرمايين" طي چهار، پنج جمله؛ خواسته‌ام را باايشان مطرح نمودم! بزرگواري كه پشت خط بود تلفن بنده را به اتاق ديگري وصل كرد و از من خواست تا بار ديگر؛ حرفهايم را براي نفر بعد نيز، تكرار كنم!

بعد از گذر زماني حدود يك دقيقه و چند ثانيه؛ صدايي متفاوت جوابم را داد! من نيز طبق هماهنگي قبلي؛ درخواستم را مجدد به اطلاع فرد شماره‌ي دو(!) رساندم!

بعد از رايزني كوتاهي بين من و مرد حاضر در پشت خط، اين نتيجه حاصل شد كه بايد باري ديگر تلفن من را به اتاقي ديگر وصل كرده و من خواسته‌ام را براي سومين مرتبه، به شخص مورد نظرشان ارجا دهم!

پشت تلفن اين پا و آن پا ميكردم و دوست داشتم زودتر مكالمه‌ام تمام شود و كار من نيز پايان گيرد؛ آخر اين انتقال مكالمه و توضيح‌هاي مكرر برايم خسته كننده شده بود! در دل گفتم ببين اگر با دفتر رياست جمهوري تماس مي‌گرفتم قرار بود چقدر معطلمان كنند!!؟!!

بعد از زمان تقريبا كوتاهي تلفن بنده؛ به اتاق ديگري وصل شد كه  -ظاهرا از آقاياني كه خواسته‌ام را براي بار اول و دوم خدمتشان مطرح كرده بودم-  نفوذ بيشتري بر اداره‌ي امور داشت! (خودماني‌تر بگويم بيشتر از بقيه گوشي دستش بود)

با لحن خوشايندي جوابم را داد؛ و من همه چيز را از اول برايش يك بار ديگر گفتم:

ـ سلام عرض ميكنم آقاي ...! بنده از فلان دانشگاه تماس ميگيرم؛ ما قصد داريم چند هفته‌ي ديگر آقاي م.ا(اصلاح طلب) را براي سخنراني به دانشگاهمان دعوت كنيم! يك سري گفتگو‌هايي صورت گرفته اما براي هماهنگي‌هاي پاياني به شماره‌ي همراه ايشان نياز مبرم داريم؛ اگر لطف بفرماييد شماره‌ را در اختيار بنده قرار دهيد ممنون ميشوم و يك دنيا سپاسگذارم؛ انشالله بعد از حضور ايشان در دانشگاه؛ جبران ميكنيم...

با رويي گشاده از بنده استقبال شد و از من خواستند ۱۵ دقيقه‌ي بعد تماس بگيرم تا شماره در اختيارم قرار گيرد؛ بااينكه وقت زيادي از من گرفته شده بود و تقريبا كلافه گشته بودم؛ ولي باز از اينكه ۱۵دقيقه‌ي ديگر شماره به دستم مي‌آمد خوشحال شده و ديگر چيزي از كسالتم بروز ندادم!

 يك ربع گذشت و من مجددا تماس گرفتم اما اينبار با انرژي‌اي مضاعف!

همان آقاي شماره‌ي سه جواب بنده را داد؛ و از من خواست تا يكبار ديگر دقيق بگويم از كدام قسمت كدام دانشگاه تماس ميگيرم؛ من هم با لحني قاطع خواسته‌ام را ميان جملات جاي دادم و در پاسخ ايشان گفتم:

من از دفتر بسيج دانشگاه فلان تماس ميگيرم؛ قرار است به زودي مناظره‌اي -بين آقاي م.ا و شخص ديگري- در دانشگاهمان برپا شود؛ كه براي هماهنگي‌هاي پاياني نيازمند شماره‌ي همراهشان هستيم...

هنوز حرفم به طور كامل به پايان نرسيده بود؛ كه نميدانم چه شد! ناگهان لحنش به طور فاحشي تغيير كرد؛ و به بدترين وجه ممكن با من برخورد شد! دهانم از تعجب باز مانده بود...

نميتوانستم با خود كنار بيايم كه اين فرد همان فردي‌ست كه يك ربع پيش با من صحبت كرده؛ همان مردي كه با لحني دلپذير از من استقبال كرد، اينبار ديگر از آن لحن و آهنگ نرم و دلنشين خبري نبود؛ چه بر سرش آمده بود در اين ۱۵دقيقه نميدانم؛ هرچه كه خواست تقديم من و بسيج و دانشگاهمان كرد! كلي هم تكه‌هاي قشنگ و شنيدني به ما و فعاليت‌هاي دانشگاهي‌مان چسباندند! راحت‌تر بگويم همه‌ي مان را شستند و گذاشتند كنار!

برخوردش خيلي تكان دهنده و دور از ذهن بود؛ هرچه به مغزم فشار آوردم كه آخر چه شد كه اينگونه تغيير كرد جوابي براي خود نداشتم؛ عصباني و سردرگم پرسيدم:

مگر خودتان نگفتيد يك ربع ديگر شماره را در اختيارم مي‌گذاريد؟ با صداي بلندتري كه ديگر شبيه به فرياد شده بود گفت من بگويم! مگر هرچه گفتم شما بايد بپذيري؟!! واقعا برايم جالب بود! در دل هزار و يك ناسزاي سنگين و سبك نثار خود كردم؛ كه چه احمقانه انتظار همكاري داشتم از اين اصلاح طلبان! نبايد آن ابتدا فريب نرم‌خوئيشان را ميخوردم؛ تمامش صحنه سازي بود انگار...

همين كه اسم بسيج بر زبانم آمد؛ خلقشان تنگ شد و رنگ برگرداندند!

كاش نقاب "دو رويي" را كنار مي انداختيم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 1:0  توسط رهگذر  | 

ناگهان...

ديدم سرم آتش گرفت!

سوختم،

"خاكسترم" آتش گرفت...

چشم وا كردم "سكوتم" آب شد؛

چشم بستم،

بسترم آتش گرفت...

در زدم،

كس اين "قفس" را وا نكرد!

پرزدم؛ بال و پرم آتش گرفت...

از سرم خواب زمستاني پريد!

آب در چشم ترم،

آتش گرفت...

"حرفي از نام تو" آمد بر زبان!

دست‌هايم، دفترم، آتش گرفت....

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:0  توسط رهگذر 

وقتي كه شنيديم كلي خوشحال شديم و در دل هزار و يك آفرين و احسنت نثار رئيس جمهورمان كرديم و گفتيم هرچند كار چندان بزرگي نكرده‌اند و شايد وظيفه‌‌ي‌شان هم بوده‌ست اما باز با تمام اين اوصاف مي‌گوييم "دمش گرم"!!!

لااقل خيلي‌هايي كه از منصب كردان دلخور بودند و گزافه گويي مي‌كردند و بسيار بهانه تراشي‌ها؛ دهانشان شايد موقتا(!) بسته شد، و اين جاي بسي خرسندي‌ست!

حتما شما هم شنيده‌ايد؛ چندي پيش خبري منتشر شد كه كردان در نامه‌اي؛ که ذيل آن را خودش پاراف کرده بود، به برخي از کارکنان زير مجموعه اش در رياست جمهوري عنوان "سگ" داده و به آنها توهين کرده بود...(اما چون صحت و سقم جريان برايمان كامل جا نيفتاده بود، سعي كرديم چيزي نگوييم تا مطمئن شويم!)

اين اقدام كردان؛ دلخوري و عصبانيت و اعتراض بسياري به دنبال داشت؛ و به نوعي انتظارها به دكتر دل خوش كرده بود؛ تا اينكه بازهم خبرش پيچيد كه:

"در حالي که اطلاعات موثق حاکي از قطعيت حکم محمود احمدي نژاد براي علي کردان جهت تصدي پست معاونت برنامه ريزي و نظارت راهبردي رياست جمهوري بود، بناگاه خبر رسيد که ابراهيم عزيزي اين معاونت استراتژيک را عهده دار شده و کردان، برغم آنکه عضو حلقه نزديکان رييس جمهور است و حامياني مانند رحيمي، معاون اول رياست جمهوري دارد، از رسيدن به اين مقام بازمانده است..."

قند در دلمان آب شد و كلي بالا و پايين پريديم؛ آخر سر اين كردان و بازي‌هاي دنباله‌دارش؛ حرف مفت، زياد شنيديم و مثل هميشه شرمنده و گيج(!) از انتخاب مجدد كردان توسط دكتر، مقابل فضاي متشنجي كه سوال پيچمان مي‌كردند سكوت مي‌كرديم!

آفرين بر دكتر كه در تصميمش ترديد نكرد!

خود كرد كه لعنت بر خودش باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 3:25  توسط رهگذر  |